تبليغاتX
!!! كافه تلخ و شيرين !!!

!!! كافه تلخ و شيرين !!!

... هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق ...


شايد روزي دوباره درگذر زمان به يكديگر برسيم ! آن روز من اشتباه گذشته را تكرار نخواهم كرد ! تو را از دست مي دهم اما غرورم را نه !!!!!!



+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 11:45 قبل از ظهر  توسط Iman ZA  | 

دنیای این روزای من ...

     هرچه گشتیم در این شهر نبود اهل دلی

    

                          که بداند غم دلتنگی و تنهایی ما ....

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 11:46 قبل از ظهر  توسط Iman ZA  | 

چی شد...

من ازت خاطره دارم

چه جوری یادت بیارم

ما روزای خوبی داشتیم

همشون جا گذاشتیم

چند روزه میشه که رفتی

اما انگاری یه ساله

بیشتر از این نمیتونم

بی تو خوشبختی محاله

کجاست اون خاطره هامون ؟؟

چی شد اون حال و هوامون ؟؟

چقده دل نگرونم واسه ی آرزوهامون واسه ی آرزوهامون


کجاست اون خاطره هامون  ؟؟

چی شد اون حال و هوامون ؟؟

چقده دل نگرونم واسه ی آرزوهامون واسه ی آرزوهامون


تو که بی نام و نشونی کجا دنبالت بگردم

چرا من تنها بمونم آخه من کاری نکردم

دیگه طاقتم تمومه کاشکی حالمو بدونی

دارم از نفس میفتم کاش خودت رو برسونی

کجاست اون خاطره هامون ؟؟

چی شد اون حال و هوامون ؟؟


چقده دل نگرونم واسه ی آرزوهامون واسه ی آرزوهامون


کجاست اون خاطره هامون ؟؟

چی شد اون حال و هوامون ؟؟


چقده دل نگرونم واسه ی آرزوهامون واسه ی آرزوهامون

.

.

.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آبان 1390ساعت 6:57 بعد از ظهر  توسط Iman ZA  | 

دوستی تا نداره...

دوستی من تا نداره !!!
با یه شكلات شروع شد
من یه شكلات گذاشتم تو دستش
اونم یه شكلات گذاشت تو دستِ من
من بچه بودم،اونم بچه بود
... سرمُ بالا كردم،سرشُ بالا كرد
دید كه منو می شناسه.....خندیدم
گفت:دوستیــــم
گفتم:دوست ِ دوست


گفت:تا كجا
گفتم: دوستــــــــی كه "تا" نداره
گفت: تا مرگ ..........خندیدمُ گفتم : من كه گفتم تــــا نداره
گفت:باشه، تــــا پس از مرگ
گفتم:نـــه نـــه نـــه، تا نداره
گفت:قبول،تا اونجا كه همه دوباره زنده میشن؛یعنی زندگی پس از مرگ
بازم باهم دوستیم...تا بهشت،تا جهنم...تا هر جا كه باشه من و تو با هم دوستیـــــــم
خندیدمُ گفتم:تو براش تا هركجا كه دلت می خواد یه تـــا بزار
اصلا یه تا بكش از سر این دنیا تـــا اون دنیا
اما من اصلا براش تا نمی زارم
نگام كرد .... نگاش كردم
باور نمی كرد
می دونستم اون می خواست حتما دوستی ِ ما تــــا داشته باشه
دوستی ِ بدونِ تا رو نمی فهمید
گفت:بیا برا دوستیــــــمون یه نشونه بزاریم
گفتم:باشه،تو بزار
گفت: شكــــــلات
هربار كه همدیگرو می بینیم،یه شكلات ماله تو،یكی ماله من،باشه؟
گفتم:باشه


هربار یه شكلات می زاشتم تو دستش،اونم یه شكلات تو دست من
باز همدیگرو نگاه می كردیم
یعنی كه دوستیم....دوست ِ دوست
من تندی شكلاتمُ باز می كردم،می زاشتم تو دهنمُ تند تند می مكیدم
می گفت:شكمو...تو دوستِ شكموی منی و شكلاتشُ می زاشت تو یه صندوقچه ی كوچولوی قشنگ
می گفتم:بخــــــورش ..... می گفت :تموم میشه ،می خوام تموم نشــه برای همیشه بمونه
صندوقش پر از شكلات شده بود ...هیچ كدومشو نمی خورد
من همشُ خورده بودم
گفتم:اگه یه روز شكلاتاتو مورچه ها بخورن یا كِرما ،اونوقت چیكار می كنی؟
گفت:مواظبشون هستم..می گفت:می خوام نگهشون دارم تا موقعی كه دوست هستیم
و من شكلاتامو می زاشتم توی دهنمُ می گفتم: نه نه نه....تــــــا نداره
دوستی كه تا نداره

یك سال،2سال،4سال،7سال،10سال....20 سالش شده
اون بزرگ شده،منم بزرگ شدم
من همه ی شكلاتامو خوردم...اون همه ی شكلاتاشو نگه داشته
اون اومده امشب تا خداحافظی كنه...می خواد بره...ببره اون دور دورا ا ا
میگه :میرم اما زود بر می گردم
من كه می دونم،می ره و بر نمی گرده
یادش رفت شكلات به من بده...من كه یادم نرفته
یه شكلات گذاشتم كف دستش گفتم این برای خوردنی، یه شكلاتم گذاشتم كف اون دستش،
اینم آخــــــرین شكلات برای صندوقِ كوچیكت
یادش رفته بود كه صندوقی داره برای شكلاتاش...هر دوتا رو خورد
خندیدم،می دونستم دوستی ِ من تـــا نداره
می دونستم دوستی ِ اون تـــا داره، مثل همیشه
خوب شد همه ی شكلاتامو خوردم
اما اون هیچ كدومشو نخورده
حالا موندم که با یه صندوق پر از شکلات نخورده چی می خواد بکنه ؟؟؟



+ نوشته شده در  شنبه سی ام مهر 1390ساعت 7:45 بعد از ظهر  توسط Iman ZA  | 



من عاشق خیابانی هستم...که هیچ وقت قسمت نشد با هم در آن قدم بزنیم ...

.

.

.

.
.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مهر 1390ساعت 1:14 بعد از ظهر  توسط Iman ZA  | 

گاهی اوقات ...

نفس که می کشم.عادت کرده ام به صدای نفسهایت که با من  اجین شده است .

فراموش که می شوم لاجرم فراموش می شوی.

چائی را باید با طعم خدا چشید.

هجرت اغاز است .حالا بگذار پایان چیز دیگری باشد.قول داده اند که بهترین ها را برا تو می خواهد.

بچه تر که بودن فکر می کردم باید بگویم "تو "که تازه بفهممم چقدر رفیقت هستم.بزرگتر که شدم فهمیدم "شما" گفتن یعنی اوج دلبستگی و رفاقت با شماست.

خدایا شما را خیلی دوست دارم.

پ.ن:عجیب این روزها دلتنگم.


+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1390ساعت 5:4 بعد از ظهر  توسط Iman ZA  | 

حرف دل...

امروز دیگه حرفایی که نباید بگمو میزنم.یادته میگفتی اگه بری رگمو میزنم!خواستم باشی تاتو زندگی نباشه غمی،یادته پشت خط داد میزدی عاشقمی؟ولی حالا همه جا میگى که یاد من نیستی!دیدی که بعد رفتنتم چشای من خیس نیست.بعد تو نمیزارم بیاد کنار من هیشکی..آخه میدونی مهم نیست دیگه واسم هیچی.دیگه مهم نیست هرجا بری چی میپوشی!اصن مهم نیست زنگ بزنه کی به گوشیت!مهم اینه که من تورو توی دلم کشتم،بعد رفتنتم.۱لباس تیره پوشیدم.....

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم شهریور 1390ساعت 8:19 بعد از ظهر  توسط Iman ZA  | 

" وابستگی ، وارستگی ، دلبستگی "

روزی گدایی به دیدن صوفی درویشی رفت و دید که او بر روی تشکی مخملین در میان چادری زیبا که طناب هایش به گل میخ های طلایی گره خورده اند ، نشسته است. گدا وقتی اینها را دید فریاد کشید: این چه وضعی است؟ درویش محترم! من تعریف های زیادی از زهد و وارستگی شما شنیده ام اما با دیدن این همه تجملات در اطراف شما، کاملا سرخورده شدم..
درویش خنده ای کرد و گفت : من آماده ام تا تمامی اینها را ترک کنم و با تو همراه شوم . با گفتن این حرف درویش بلند شد و به دنبال گدا به راه افتاد . او حتی درنگ هم نکرد تا دمپایی هایش را به پا کند..
بعد از مدت کوتاهی، گدا اظهار ناراحتی کرد و گفت: من کاسه گداییم را در چادر تو جا گذاشته ام. من بدون کاسه گدایی چه کنم؟ لطفا کمی صبر کن تا من بروم و آن را بیاورم..
صوفی خندید و گفت: دوست من، گل میخ های طلای چادر من در زمین فرو رفته اند ، نه در دل من ، اما کاسه گدایی تو هنوز تو را تعقیب میکند ؟؟
در دنیا بودن، وابستگی نیست. وابستگی، حضور دنیا در ذهن است و وقتی دنیا در ذهن ناپدید میشود _ این را وارستگی میگویند!!
.
.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم شهریور 1390ساعت 5:0 بعد از ظهر  توسط Iman ZA  | 

پروانه ها...

شال و کلان کن آسمون خیسه
چترتوا واکن گریه بارونه
حال و هوای برگ ریزون چشمامو
پاییزم نمیدونه
پروانه ها وقتی که می سوختن

تقدیرتو دوختن به تقدیرم
هر وخ دلت می گیره می سوزم

هر وخ دلت می سوزه می میرم
خیلی دلم گیره خیلی گرفتارم

دوس داشتنت خوبه خیلی دوست دارم
متن ترانه و آهنگ از سایت ایران ترانه

محبوب من چشمات به من میگن
روز جدایی خیلی نزدیکه

می ری نمی دونی که دور از تو
دنیام چقد غمگین و تاریکه

دنیای من تاریک و غمگینه
بار جدایی خیلی سنگینه

هر کس که از حالم خبر داره
از شونه هام این بارو برداره

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مرداد 1390ساعت 1:31 بعد از ظهر  توسط Iman ZA  | 

کاش...

کاش غصه تموم میشد...کاش گریه نمی کردم...من باعث و بانیشم...دونبال کی میگردم؟...تقصیر خودم بوده...هرچی که سرم اومد...از هرچی که ترسیدم...عینا به سرم اومد...تو حسه منو دیدی...احساس خطر کردی...تا رازمو فهمیدی...دنیارو خبر کردی...این حاثه ی تلخو...از چشم تو میدیدم...تو روی تو دنیا بود...من پشت تو جنگیدم...
.
.
.
.
.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390ساعت 2:33 بعد از ظهر  توسط Iman ZA  |